احمد بن محمد ميبدى
6
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
گويند در آن شهر كاخى عظيم ساخته و بر خود تاجى نهاده كه هر گوشهء آن گوهرى نشانده كه شب تاريك چون شمع مىتافت و پنجاه جوان زيبا از شاهزادگان با جمال در كنار وى ايستاده كه هر يكى را تاجى بر سر و عمودى در دست ، و شش جوان ديگر از شاهزادگان با دانش و خرد بر راست و چپ او تمام ايستاده ! روزى به او خبر دادند كه فلان لشكر آمده و قصد ولايت او دارد ! از شنيدن اين خبر لرزه بر اندام او نشست و هراسى بزرگ در دلش پديد آمد ، آنچنانكه تاج از سر او بيفتاد و روى زرد گشت ! آن روز نوبت كشيك خدمت با يكى از آن شش جوان با دانش و خرد بود ، چون اين حال را بديد و آن دعوى خدائى را شنيده بود ، نزد پنج نفر همكاران رفت و غذا خوردن نتوانست ، سبب را از او پرسيدند ، جريان حال را بگفت كه اين غدّار جبّار دعوى خدائى دارد و من امروز او را در حالى ديدم از بيم و ترس كه خدايان چنان نباشند ! و چنان نترسند ! و من چنين مىانديشم كه خدائى را كسى سزا است كه آفريدگار آسمان و زمين و همهء جهان و جهانيان است و هيچگاه و از هيچچيز ترس و وحشت ندارد . دوستان همگى سخن او را تصديق كردند و گفتند ما را هم همين انديشه به خاطر آمد ليكن زهرهء آن را نداشتيم كه اين حال را كشف كنيم و همگى به يك آواز گفتند دقيانوس خدا نيست ! ! و جز آفرينندهء آسمانها و زمين خدائى نيست . آنگاه يكى از آنها يمليخا نام كه كشف اين حال را كرده بود گفت : يقين بدانيد كه ما با اين دين ميان اين قوم نتوانيم زيست ، ما را ببايد گريخت ، اين بود كه هر شش نفر در وقت غفلت و موقع خلوت به بهانهء اسبدوانى از شهر بيرون شدند ، چون چند ميلى ، گرم اسب براندند يمليخا گفت : از اسب فروآئيد كه ناز اين جهان از ما شد و نياز آن جهانى آمد ، و چون آن جوانان نعمت پرورده ، كلفت و مشقت اختيار كردند و محنت را بر نعمت گزيدند آن روز هفت فرسنگ پياده راه پيمودند ، تا گرسنه و تشنه ، شبانى را ديدند و از او شير خواستند ، شبان گفت : دارم ، ليكن قيافه و چهرهء شماها به پادشاهزادگان ماند و بر شما اثر پادشاهى مىبينم نه نشانهء فقر و درويشى ! و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد ! قصّهء خود را با من بگوئيد ، گفتند ما دينى داريم كه دروغ گفتن روا نباشد اگر ما قصّهء خود را بازگوئيم ، از تو بما گزندى نباشد ؟ گفت : نه ! همينكه شبان از داستان آنها آگاه شد بهپاى ايشان درافتاد و گفت : ديرى است كه مرا در دل همين آيد كه شما مىگوئيد ، پس صبر كنيد تا من گوسفندان را به خداوندان آنها بازرسانم كه همه امانت است ! شبان گوسفندان را بازسپرد و بازآمد و سگ شبان هم با آنان به راه افتاد ! پس جوانان شبان را گفتند اين سگ را بران كه سگ غمّاز است و باشد كه به بانك خود رسوائى كند ! ولى هرچند شبان سگ براند ، نرفت و آخر آن سگ به زبانى رسا آواز داد كه مرا مرانيد و دست از من بداريد من شما را پاسبانى كنم تا دشمن بر شما ظفر نيابد ، و اگر شما را نزد خداوند قربى باشد مرا هم از آن نعمت بىبهره مسازيد ، پس چون آن را شنيدند سگ را با خود بردند و شبان آنها را به كوهى رسانيد به نام بنگلوس : و در آنجا غارى بود و نزديك غار درخت ميوه و چشمهء آبى بود ، همگى از آن ميوه و از آن بخوردند و به غار شدند . سوره 18 آيه 11 11 - فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً . آيه . يعنى آنان را خواب كرديم و چهبسا كه چشم آنها باز بوده و از پهلو به پهلو مىشدند و ليكن چون خواب با شنيدن راست نمىآيد ، ما شنيدن را از آنها سلب كرديم چه صاحب روح چون بخوابد گوش او از شنيدن افتد و عقل از او سلب شود و اين حالت خواب چند سال به درازا كشيد . سوره 18 آيه 12 12 - ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى . آيه . گويند مراد از دو حزب ، دو دسته از همان گروه جوانان است كه راجع به مدّت ماندن در غار اختلافنظر داشتند چنان كه بعضى آنها گفتند يك يا دو روز مانديم و برخى بيشتر ! جمعى از مفسّرين گفتهاند : مراد از دو حزب گروه جوانان و مردم آن شهرند كه باهم در مدّت اختلاف داشتند ! دنبالهء داستان : نوشتهاند چون دقيانوس از غيب آنان آگاه شد و به او گفتند كه آنان دينى ديگر گزيدند و گريختند ، وى با لشكر خويش بر اثر آنان برفت تا به در غار رسيد و آثار رفتهها ديد و از برگشتهها نبود ! چون در غار شدند خداوند ايشان را در حمايت